دعای فرج عطش - مطالب اسفند 1389
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
وصیت شهدا
وصیت شهدا
نظرسنجی
نظر شما درباره مطالب چیست؟







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

ما سربازان گمنام امام زمان (عج) در پی آنیم که در این وبلاگ به بحث ولایت و مهدویت پرداخته و آنگونه که بایسته و شایسته است بتوانیم در این مسیر قدمهای مثمر را برداشته و رضایت حق تعالی را کسب کرده و لبخندی دلنشین بر لبان مولایمان امام خامنه ای (مدظله) بنشانیم .
انشاالله ...
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان
کاربردی


تبریز بیدار


 گلشن راز

ذکر روزهای هفته وصیت شهدا
ابر برچسب ها

هفتاد و یک سال است خیلی ها نمی فهمند

عشق تو را این جوجه لیلی ها نمی فهمند

هم صحبت چاهی و امید فرج هم نیست

وقتی تو را حتی کمیلی ها نمی فهمند

هفتاد و یک سال است داری درد می بینی

حتی در اوج فتنه دستآورد می بینی

در نهروانی، هر چه می گویی نمی فهمند

در پیش رویت لشگری نامرد می بینی

با ما مدارا می کنی در بی حواسی ها

غم می خوری حتی به حال عمرو عاص ها

یک مشت موش فربه هر شب خیس میدان اند

تا خرده می گیری بر این دشمن هراسی ها

هفتاد و یک سال است داری فجر می بینی

در پیروی از استقامت اجر می بینی

انگار اینجا بیشتر از دیو و دد داری

از نامه های اشعری ها زجز می بینی

باید تمام مارهای آستین را کشت

جراره های خفته در زیر زمین را کشت

از تیغ باید بگذرند این گرگها باید

هم ناکثین، هم مارقین، هم قاسطین را کشت

                                                         مجتبی نادری



سر می دهیم و از درتان پر نمی زنیم

موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم

زهرا لباس مشکی تان را بریده است

رنگی دگر به هدیه مادر نمی زنیم

این روضه ها شکوه ی ولایت مداری است

ما دم زغیر تا دم آخر نمی زنیم

جایی که امر نائبتان فرض جان ماست

ما دست رد به تیغه خنجر نمی زنیم

فصل بصیرت است، به جز بالوای او

حتی قدم به عرصه ی محشر نمی زنیم

ما را فقط به پای ولایت نوشته اند

ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم

                                           حسن لطفی



آماده ایم هستی خود را فدا کنیم

یعنی فدای مکتب خون خدا کنیم

آماده ایم بیرق ثارُُاللهی به کف

با یک اشاره معرکه را کربلا کنیم

در خون ماست غیرت سردار علقمه

هیهات اگر حسین زمان را رها کنیم

در جان ماست شوق شهادت الی الابد

وقتی به سید الشهدا اقتدا کنیم

قالوا بلی ولایت مولایمان علی است

باید به عهد روز نخستین وفا کنیم

آسودگی ما عدم ماست، موج موج

طوفان شدیم تا که قیامت به پا کنیم

چون کوه در مصاف ستم ایستاده ایم

هیهات اگر کمر به بر خصم تا کنیم

دشمن به گور می برد این خواب شوم را

امروزکه دیده های بصیرت که وا کنیم

در سایه ی نفاق، منافق برندهاست

باید که مسیر باطل و حق را جداکنیم

فردا چه ایمنی زلهیب جهنم است؟

خود را اگر که هیزم این فتنه ها کنیم

دیگر جمال رفق و مدارا گذشته است

تا کی به صبر، زخم جگر را دوا کنیم

توهین به سیدالشهدا روز مرگ ماست

دل را اگر حسینی و درد آشنا کنیم

باید برای عزت توحید، سر دهیم

شاید که حق خون خدا را ادا کنیم

هر کس شود فدایی رهبر مقدس است

آماده ایم هستی خود را فدا کنیم

حالا کنار غربت زینب نشسته ایم

تا کی برای روز ظهورش دعا کنیم.

                                           یوسف رحیمی



گر حنجره های سابقون خاموش است

خون جگر بسیجیان در جوش است

تا هست بسیج و حضرت خامنه ای(دامة برکاته)

ای پیر جماران علمت بر دوش است

رحیم پور ازغدی تأثیرات انقلاب اسلامی را بر ملت های جهان شگفت انگیز خواند و گفت: یکی از اعضای اخوان المسلمین بیان می کند:«وقتی تونس سقوط کرد و ما در مصر قیام خود را شروع کردیم، بعد از یک هفته مأیوس شده بودیم، زیرا فکر می کردیم مصر نیز سقوط می کند ولی بعد از صحبت های رهبر معظم انقلاب که در نماز جمعه ایراد کردند و در میدان التحریر مصر پخش شد روحیه ی مردم را تغییر داد» لذا می توان گفت پیام امام خامنه ای باعث سقوط مصر شد.

عشق یعنی یک خمینی سادگی

عشق یعنی با علی دلدادگی

عشق یعنی دست تو پرپر شده

عشق یعنی یک علی رهبر شده

عشق یعنی لافتی الا علی

عشق یعنی رهبرم سید علی



تعریف بصیرت:

بصیر به کسی می گویند که آنچه به ذهن عموم نمی آید آنرا بداند، عاقبت آنرا تشخیص بدهد و این نشدنی است مگر اینکه از خدا، رسولش(ص) و اهل بیت(ع) تبعیت کند. تبعیت محض از حق، انسان را به بصیرت می رساند. علی(ع) و اولاد بزرگوار آن حضرت حقیقت محض هستند. امام حسین(ع) در دوران امامت امام حسن(ع) همیشه در تابعیت محض امام حسن(ع) بودند. امیر المومنین علی(ع) می فرمایند: من در مقابل فرمایشات پیامبر(ص) اینگونه بودم که بارها شمشیر به دست می گرفتم و در مقابل برادران، عمو و خویشاوندان قرار می گرفتم و هیچ موقع دستم نمی لرزید و ایمانم افزایش می یافت.

ماجرای«أین عمار؟»

علی علیه السلام در مسجد کوفه سخنرانی می کند و می فرماید: روزی می آید که مرا می شناسید ولی آنروز من نیستم، کاش آنروزمی آمد که نه من شما را می دیدم و نه می شناختم ای کاش خدا بین من و شما جدایی بیندازد (اوج تنها ماندن و ناراحتی حضرت از مردم را نشان می دهد.) سپس حضرت بلند گریه می کنند و می فرمایند: أین عمار؟ چرا عمار را در میان شما نمی بینم؟ علی(ع) فکر عمار را جستجو می کند و در اوج تنهایی به فکر عمار هاست. در جنگ صفین بعد از شهادت عمار ماجرای حکمیت اتفاق افتاد تا زمانی که عمار زنده بود کسی حرفی از حکمیت نمی زد زیرا می دانست عمار با خطابه ها و روشنگری های خود نمی گذارد نقشه ی شوم حکمیت اتفاق بیفتد و نقشه ی دشمنان را نقشه بر آب خواهد کرد.

مقام معظم رهبری امام خامنه ای در یک سخنرانی فرمودند: أین عمار؟

خواننده ی گرامی ما چگونه هستیم که مولایمان دنبال عمارها می گردند؟ حضرت امبر«أین عمار» را در اوج تنهایی و ناراحتی از مردم زمانش فرموده اند نکند مولا و آقایمان امام خامنه ای مدظله العالی تنها باشد و از ما ناراحت؟



چشم بدکور، عمرتان بسیار

کس نبیند ملالتان آقا

ما نمردیم خون دل بخوری

تخت باشد خیالتان آقا

جان ایران چه شد که جانت را

جان ناقابلی گمان کردی

ای همه آبروی ما مسلمانان

اشکمان را چرا درآوردی

جسم تو کامل است ناقص نیست

می دهد عطر یک سبد گل یاس

دستت اما حکایتی دارد

رحم الله عمی العباس

گفتند که عاشقی و دیوانه نه ای

در باب خیال و خم ابروی که ای

گفتند بگو به قصد قربت گفتم

سید علی حسینی خامنه ایست



اگر فرمان دهد رهبر بتازیم

اگر او خواهد از ما، سر ببازیم

اگر صبر وقرار از ما بخواهد

نشینیم و بسوزیم و بسازیم



خنده وطعنه به اشعار وشعارم بزنید

تیرغم بر دل و دیوانه و زارم بزنید

در حمایت زامامم علی خامنه ای

میشوم میثم تمار به دارم بزنید

سایت خبری الف گزارشی از دیدار سه کودک فقیر را با مقام معظم رهبری در قم منتشر کرده است که در ذیل می آید: بعد از نماز مغرب بود. آقا داشتند با چند نفر از علما دیدن می کردند. بحث خیلی جدی بود. ناگهان یکی از محافظ ها با دو دختر بچه آمد داخل. بچه ها بدجوری گریه می کردند. آب دماغشان آویزان بود. هق هق می کردند.محافظ گفت: آقا ببخشید. اینها اینقدر گریه کردند که کسی حریفشان نشد. آمدند شما را ببینند. آقا نگاه تفقد آمیزی کردند و دست روی سر دختر کوچک کشیدند. احوالپرسی کردند اسم شان را پرسیدند. بچه ها خود را روی دست آقا انداختند، عقده ی دلشان را خالی کردند. دو دختر که کنار رفتند یک پسر بچه ی شش ساله پشت شان بود. یک پسر بچه با زیر پوش آبی رنگ کهنه و چفیه ای به دور گردن. آقا پرسیدند: شما هم برادر این هایی؟ پسر سر را به آسمان پرتاب کرد و نزدیک آقا شد. شروع کرد در گوش آقا صحبت کردن. آقا به دقت گوش می داد. اخم ها را توی هم کشیدند و سر بلند کردند. پرسیدند: آقای نجات کجا هستند؟ همه تعجب کرده بودند

. مگر این پسرک چه در گوش رهبر گفته بود که آقا رئیس کل سپاه ولی امر را صدا کرده؟! آقای نجات آمد. آقا گفتند: ببینید این آقا پسر چه می گویند، پیگیری کنید و به من خبر دهید. نجات دست بچه را گرفت و به گوشه ی حسینیه رفت. پسرک یک دقیقه هم با نجات صحبت کرد. ناگهان نجات هم بلند شد. از قیافه اش معلوم بود که او هم گیج شده است. فرید جلورفت. گفت چی شده؟ چی میگه؟ نجات گفت: میگه پدرم معتاد بوده. یک سال پیش همه چیزمان را برداشته و رفته. ما چند وقتی توی همان خانه که بودیم زندگی کردیم. اما بعد چند مدت صاحبخانه بیرونمان کرد. توی میدان هفتاد وتن چادر زده بودیم که دو ماه پیش شهرداری از آنجا هم بیرونمان کرد. این چند وقت را شب ها در حرم می خوابیدیم اما از وقتی که آقا آمده و حرم را حسابی می گردند شب ها ما را از آنجا بیرون می کنند. الان چند شب هست که ما توی خیابان می خوابیم. نجات به پسرک گفت: مادرت کجاست؟ گفت: بیرون. الان میرم میارمش. فرید دنبالش دوید. رفت تا جلوی در. از هر گیتی که رد میشد محافظان و مسئولان حراست می گفتند تو دیگه کجا بودی؟! پسرک بی توجه به سوالشان می دوید و ناگهان در جمعیت انبوه جلوی در گم شد. فرید به مسئولان حراست گفت: اگر این پسرک برگشت جلویش را نگیرید. قراره با مادرش برگرده. توی همین گیر و دار بود که یک ربعی گذشت. ناگهان پسرک دست در دست یک کودک کوچکتر آمد. اولین گیت جلویش را گرفت. پاسدار گفت: آقا کوچولو کجا میری؟! پسرک در حالی که چشمش برق میزد گفت: آقای خامنه ای با ما کار داره. فرید دوید جلو. گفت ولش کنید. بچه ها رفتند و ناگهان فرید با زنیکه در میان جمعیت خود را به زور جلو میکشید روبه رو شد. زن عصبانی بود. گفت: آقا ... کجا رفت؟ آمده به من میگه بیا بریم من با آقای خامنه ای حرف زدم قراره خونه بهمان بدهند. بیا بریم. دست داداشش راگرفته بدو بدو کشونده تا اینجا. فرید متحیر شده بود. گفت: بله خانم حرف زده. زن گفت: چی؟ حرف زده؟ باکی؟ فرید گفت: با آقای خامنه ای زن داشت از حال می رفت. گریه می کرد وقصه بدبختی اش را تعریف می کرد. قصه از شوهری که معتاد بوده و رفته و ....

امام خمینی حقیقت همیشه زنده ی تاریخ است... امام خامنه ای تبلور عینی حقیقت در عصر امروز است. بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد... بی عشق خامنه ای نتوان عاشق خمینی شد. نهضت خمینی تنها کشتی نجات ملت ایران در دریای متلاطم و پر آشوب امروزی است... و خامنه ای تنها ناخدای اصلح آن ... پس بحبل و ریسمان ولایت چنگ میزنیم و هرگز متفرق نمیشویم.



علامه حسن زاده ی آملی: گوشهایتان تنها به هکلام رهبری باشد، چون گوش ایشان به کلام حجت ابن الحسن است. (سخنرانی عمومی22/7/88)



حروف «خ م ی ن » در خمینی و خامنه ای یکی است اما خامنه ای یک آه بیشتر دارد که از اهل فتنه می کشد.



تعداد صفحات : 2

 | 1 |  2 | 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو